در تمام تاریخ بشر زندگی کردم!❌ تجربه نزدیک به مرگ فرهاد یزدان

Brief Summary

The video narrates the near-death experience of Farhad, who faced respiratory arrest three times in his life. He vividly describes the feelings of despair, confusion, and fear during the most intense encounter, where he finds himself on a strange path suffused with darkness, moving towards a vast and ominous sky. This journey reveals profound reflections on life, guilt, and redemption, ultimately leading him to a transformative awakening upon returning to his physical body.

  • Farhad experiences respiratory failure three times.
  • During his third encounter, he undergoes a profound near-death experience where he reflects on life and seeks redemption.

The Beginning of the Experience

Farhad initiates the recounting of his experiences by imagining what it would feel like to leave this world. He describes being part of a vast crowd of souls moving towards a mysterious sky, enveloped in fear. This overwhelming sensation sets the stage for his terrifying journey.

The First Two Close Calls

Farhad recounts the first two instances when he suffered from shortness of breath, emphasizing the sudden and debilitating nature of these experiences. He remembers specific moments at work and home where he felt like his breathing was cut off. Surprisingly, both incidents resolved after he involuntarily bumped against objects that restored his breath and awareness.

The Final Encounter

During the third episode, Farhad describes greater severity. After returning home from work, he becomes aware of a growing suffocation as he watches television quietly. Despite thinking he would recover as before, the episode lasts longer, immersing him in panic as he contemplates his mortality.

Journey on the Train

Farhad finds himself on a train-like path, where souls are organized like soldiers moving toward the heavens. He notes the alignment and orderly nature of this experience, where he is moving quickly yet feels the passage of time as an illusion. He observes the faces and feelings of fear among those around him, connecting deeply to their collective dread.

Confronting the Dark Sky

As the journey continues, Farhad describes the dark yet detailed atmosphere. He realizes he can discern the faces of those around him while feeling a profound terror. A strong sense of tension mounts, leading him to confront his guilt and reflect on his life as he feels his vulnerability starkly.

Visions of Humanity's Past

Strangely, the scenery shifts and Farhad observes early humans engaging in primitive tasks like crafting tools and hunting. He feels both an observer and a participant, losing track of time while witnessing different eras of human history, culminating in a sense of unity with humanity's struggles.

War and Destruction

The narrative shifts to significant historical moments, including a depiction of the Battle of Uhud and the devastating bombing of Hiroshima during World War II. Farhad experiences these events in a simultaneous, multi-perspective view, heightening the chaos and destruction that characterizes human conflict.

Returning to Life

Eventually, Farhad feels himself moving back on the train and experiences an overwhelming urge to cling to life. He pleads with God for another chance, revealing his regrets about family and life choices.

The Encounter with the Guardian

A guardian figure informs him that they are at the boundary between this world and the next. This revelation exacerbates his fears, triggering a heartfelt plea for redemption and a desire to amend his past mistakes. The guardian reassures him of an opportunity for change and growth.

The Descent Back to Earth

As Farhad is propelled back towards Earth, he experiences a blinding speed, which terrifies him. After a dizzying journey, he finds himself in a position of humility in front of his home, naturally assuming a position of worship without consciously intending to.

Awakening to Reality

Upon regaining consciousness in his living room, he struggles with sharp pain in his chest, reflecting on the surreal nature of his experience. It takes time for him to process that he has returned from the brink of death, realizing the chance he has been given to change his life.

Medical Aftermath and Reflection

After receiving medical attention, Farhad learns he had a significant heart attack but survived. This experience leads him to profound realizations about life, the importance of family, and the motivation to pursue a changed life filled with purpose and positivity. He expresses gratitude for this second chance, fully aware of the need to embrace love and connection.

Embracing Change

Farhad's reflections culminate in a commitment to reflect deeply on his actions and prioritize his relationship with family and community. He emphasizes that true change involves recognizing one’s past mistakes and understanding the broader impact of life choices, as well as connecting spiritually to nurture inner peace.

Final Thoughts

Farhad concludes by expressing hope for a future filled with faith, light, and moral elevation. He connects his near-death experience to a renewed passion for spirituality and helping others, demonstrating how the journey from dark to light can lead one to profound realizations and personal growth.

Summarize any YouTube video in seconds

Get summaries like this one for any video, in your language, with the free Summ app.

Download on the App Store
Get it on Google Play

Transcript

Full transcript of “در تمام تاریخ بشر زندگی کردم!❌ تجربه نزدیک به مرگ فرهاد یزدان”. Click a timestamp to open the video at that moment. Need another video? Use the YouTube transcript generator.

0:00 تصور کنید از این دنیا رفتید و یهو خودتونو توی صفح بی‌انها ببینید. جایی که هزاران روح بدون اینکه اختیاری از خودشون داشته باشن به سمت آسمونی عظیم و ناشناخته حرکت می‌کنن و وحشتی وصف ناشدانی همه جا رو فرا گرفته. چه احساسی خواهید داشت؟ فرهاد راوی این تجربه سه بار با قطع ناگهانی تنفس روبهرو شد. دو بار از این اتفاق جون سالم به در برد اما بار سوم ماجرا به شکلی پیشرفت که زندگیشو برای همیشه تغییر داد. من دو بار نفسم قطع شد. یه بار تو محل

0:47 کارم یه بارم جلوی در خونم که از خستگی روی پله‌ها نشسته بودم. هر دو بار یه دفعه نفسم قفل شد. داشتم عادی نفس می‌کشیدم که یهو قفسای سینم درد گرفت. دردش خیلی شدید نبود اما نفسم قفل شد. یعنی دم و بازدمم قطع شد. دست و پام بی‌حس شد و دیگه قدرت حرکت نداشتم. بدنم یه دفعه انگار از کار افتاده بود. یکی از این بارا بدنم به چیزی که بهش تکیه داده بودم برخورد کرد و یه بارم تو محل کارم صندلی که روش نشسته بودم تکون خورد و بدنم به کانکس محل کارم برخورد کرد و هر دو بار باعث شد که نفسم دوباره برگرده. به شدت نفس می‌کشیدم. واقعاً وحشت کرده بودم ولی جدیش نگرفتم. با اینکه به فکر افتاده بودم برم تا دکتر ببینم مشکل چیه ولی هر

1:35 بار به خاطر شلوغی کار یا فراموش کردن پشت گوش انداختم و پیگیری نکردم تا اینکه یه شب حدود ساعت ی و نیم بعد از اینکه از سر کار به خونه برگشتم برای بار سوم این اتفاق افتاد و این بار گرفتگی نفسم خیلی طولانی شد. من بیدار بودم خواب نبودم می‌خواستم چند دقیقه تلویزیون نگاه کنم بعد بخوابم. خیلی بی‌سر و صدا کار می‌کردم [موسیقی] چون بقیه اعضای خونواده خواب بودن و نمی‌خواستم مزاحمشون بشم. قبل از اینکه تلویزیونو روشن کنم یه بالاش آوردم و گذاشتم که بهش تکیه بدم و تلویزیونو روشن کردم اما دیدم یه بالش کافی نیست و نمی‌تونم راحت تکیه بدم. برای همین یه بالش دیگه آوردم و د تا بالش پشت سرم گذاشتم و همین که به بالش‌ها تکیه

2:21 دادم و شروع کردم به تماشای تلویزیون دوباره همون حالت گرفتگی و قفل شدن نفس سراغم اومد. با خودم فکر کردم الانم مثل دوباره قبل نفسم برمی‌گرده ولی اینجوری نشد و قفل شدگی نفسم خیلی طولانی شد. یه لحظه با خودم فکر کردم این فیلمایی که نشون میدن یه نفرو خفه می‌کنن و اون دست و پا می‌زنه و به در و دیوار چنگ می‌ندازه واقعاً چه حسی داره؟ نگران شدم که نکنه منم به همون حال بیفتم و با خودم فکر کردم که قراره به چه شکل وحشتناکی بمیرم. واقعاً داشتم مرگ و احساس می‌کردم و ناگهان صحنه برام عوض شد. به صورت کاملاً ناگهانی و خیلی سریع داخل چیزی شبیه قطار بودم. نه قطاری که کابین و سقف داشته باشه

3:10 یه چیزی شبیه کفی قطارهای باربری ارتفاع این سطح کفی از زمین حدود ۱ متر تا ۱ متر و نیم بود تعداد زیادی روی اون قرار داشتیم و همه خیلی منظم بود این به اصطلاح قطار طول خیلی زیادی داشت یه سطح کفی بود و در مسیر مشخصی حرکت می‌کرد [موسیقی] و قسمت جلوی صف انقدر دور بود که به سختی می‌شد دیدش عرض صف هم حدود ۵، ۶ نفر بود. ما درست مثل سربازهایی که توی پادگان برای رژه صف می‌کشن، کنار هم خیلی منظم وایساده بودیم و روی اون سطح ما رو به سمت جلو می‌بردن. هیچکس نمی‌تونست تکون بخوره، برگرده یا حرکت دیگه‌ای انجام بده. همه فقط به سمت جلو برده می‌شدیم. و عجیب

3:58 اینکه حرکتمون آروم بود اما در عین حال سریع هم بود. می‌دونم این د تا کلمه با هم تناقض دارن ولی واقعاً نمی‌دونم چطور توضیحش بدم. احساس نمی‌کردم با سرعت زیادی به سمت آسمونه روبهرو میریم اما در عین حالم خیلی سریع بهش نزدیک می‌شدیم. اونجا فضا خیلی تاریک بود اما در عین حال میشد همه جزئیاتو به دقت ببینم. واقعاً نمی‌دونم چطوری توضیحش بدم. مثل روز روشن که همه چی دیده میشه ولی تاریک بود. اگه الان من یه نفرو از روبهرو ببینم نمی‌تونم پشت سرشم ببینم. اما من توی اون تاریکی با اینکه قادر به حرکت به طرفین نبودم می‌تونستم پشت سرمم ببینم و متوجه بشم صف چقدر طولانیه. جلوی روم که می‌دیدم و حتی

4:46 چهره کسی که مقابلمم بود ولی پشتش بهم بود می‌تونستم ببینم. مثلاً می‌دونستم که جلویی من تقریباً پوست گندم‌گونی داشت. می‌دونستم اهل اصفهانه و فکر می‌کنم همون جا هم فوت کرده بود و می‌دونستم که ۷۲ سالش بوده که فوت کرده. وحشت بسیار سنگینی اونجا وجود داشت. خودم وحشت کرده بودم و بقیه آدمایی هم که داخل اون قطار بودن درجات مختلفی از وحشتو تجربه می‌کردن. بعضی از کلماتو واقعاً نمیشه برای توضیح اون حالت به کار برد چون مطمئنم خیلیا چنین تجربه‌ای نداشتن و هنوز کلمه‌ای برای توصیف دقیقش ساخته نشده. ببینین خیلی وحشتناک بود. ترکیبی از ترس،

5:31 اضطراب، دلهره و وحشت شدید. اگه همه اینا رو با هم ترکیب کنیم نمی‌دونم چه کلمه‌ای به دست میاد. خودتون باید برای چنین حسی کلمه بسازید تا بتونید چیزی که من تجربه کردمو درک کنید. و تمام اون وحشت به وجود منتقل می‌شد. مردی که جلوی من بود از من وضعیت بدتری داشت. وقتی بهش نگاه می‌کردم می‌فهمیدم که چرا وحشت زده است. چون رواخوار بود. حالا ترسش به وجود منم منتقل می‌شد. وقتی بهش نگاه می‌کردم انگار همه چیزشو می‌فهمیدم. نمی‌دونم چطوری توضیح بدم. انگار اون من بودم یا من اون بودم. احساس می‌کردم کاملاً از وضعیتش خبر دارم. برای همین دیگه بهش توجه نکردم. حتی از نگاه کردن به

6:17 بقیه‌هم می‌ترسیدم. با خودم فکر می‌کردم اگه به هر کسی نگاه کنم ممکنه ترس و وحشت اون شخص دوباره به وجودم منتقل بشه و این وحشتی که دربارش حرف می‌زنم آدمو پیر می‌کنه. انگار روند پیری رو سرعت میده. اگه عکس ۷ سال پیش منو ببینید ممکنه فکر کنید مربوط به ۳۰ سال پیشه. باور نمی‌کنید که آدم توی ۷ سال انقدر پیر شده باشه. حالا گناه من چی بود؟ گناه من این بود که توی خونه خودم ظلم کرده بودم [گلویش را صاف می‌کند] و بابتش شرمنده بودم و می‌خواستم از کسانی که بهشون ظلم کرده بودم حلالیت بطلبم. حتی توی بازار هم بارنامه عوض نمی‌کردم و صادقانه کار می‌کردم. بعد به خودم نگاه کردم و دیدم نیمه عریانم. درست مثل قدیما که تو حموم

7:05 عمومی یه لنگ به کمرشون می‌بستن که تا سر زانو می‌رسید. با این تفاوت که اینکه تنم بود سفید بود. و وقتی دقیق‌تر نگاه کردم دیدم دور مچ دست‌ها و مچ پاهام نوارهای سفیدی وجود داره. درست مثل مچ‌بندهای سفید و این نوارها به شکلی بودن که انگار بخشی از بدن خودم هستن و هیچ مزاحمتی ایجاد نمی‌کردن. با تعجب به خودم نگاه کردم و پیش خودم گفتم حتماً این کفنمه. فکر کردم مردم و دارن می‌برنم. با خودم گفتم لابا چون همه ماها گناهکاریم و در برابر خدا آبرو نداریم کفنامون کل بدنمونو نپوشونده و نیمه عریان داریم میریم به هر حال غیر از

7:51 آدمایی که داخل اون قطار بودن دوست داشتم اطرافمم بررسی کنم و بفهمم کجا هستم و کجا داریم میریم جلوتر آسمونی وجود داشت که کاملاً با آسمون این دنیا فرق می‌کرد اگه الان از شما بخوام آسمونو نشون بدین به بالای سرتون اشاره می‌کنیم. همه ما آسمونو بالای سرمون می‌دونیم اما من توی اون فضا یقین داشتم که آسمون روبهرومه نه بالای سرم و ما مستقیم و به صورت موازی به سمت اون آسمون حرکت می‌کردیم. انگار داشتیم به انتهای آسمون نزدیک می‌شدیم. رنگ اون آسمونم با آسمون این دنیا فرق می‌کرد. یه چیزی شبیه ابرهای خیلی متراک بود. نه سرمه‌ای بود نه آبی اما عظمت خیلی زیادی

8:37 داشت. انقدر بزرگ بود که نمی‌تونم با کلمات معمولی توصیفش کنم. حتی عظمت اون آسمون هم باعث وحشت میشد. اطرافمو نگاه کردم دیدم همه جا بیابونیه و فقط اون آسمون روبهرو وجود داره و در همین حال یه چیزی شبیه پرده سینما باز شد و وقتی باز شد انسان‌های نخستین رو دیدم. همونایی که بهشون میگیم انسان‌های عصر حجر. من اونا رو می‌دیدم ولی احساس می‌کردم همزمان در کنارشون حضورم دارم. یعنی فقط تماشاگر نبودم بلکه همراهشون هم بودم. اولین صحنه‌ای که دیدم این بود که سنگ‌های خیلی بزرگی رو بلند می‌کردن و محکم به زمین می‌کوبیدن و وقتی سنگا خورد می‌شدن

9:23 تکه‌هایی رو که برای کارشون مناسب بود انتخاب می‌کردن. بعد تکه سنگ‌ها رو روی سنگ‌های دیگه می‌سابیدن و بهشون شکل می‌دادن. بعضی از این سنگ‌های شکل داده شده رو به سر چوب‌های بلند می‌بستن و ازشون نیزه یا ابزارهایی شبیه چککش درست می‌کردن و حتی بعضی از چوبا ارم تیز می‌کردن تا به شکل نیزه دربیاد. لباس‌هاشون از پوست حیوانات بود و جثه‌های بزرگی داشتن. قد بلند و درشتیکل بودن و بدن‌های درشت و نسبتاً پری داشتن و اصلاً متوجه من نبودن. داشتن کار خودشونو انجام می‌دادن. من اونا رو می‌دیدم و باهاشون همراه بودم ولی اونا نه و احساس خاصی هم نداشتم. همه چی برام عادی بود. انگار

10:09 قبلاًم این صحنه‌ها رو دیده بودم. حتی صحنه شکار کردنشونم دیدم. با همون ابزارهایی که ساخته بودن به سمتی می‌رفتن که احتمال می‌دادن گله‌ای از حیوانات اونجا باشه. خیلی آروم حرکت می‌کردن و اون حیواناتو محاصره می‌کردن و با علامت‌هایی که به هم می‌دادن کم‌کم به حیوانات نزدیک می‌شدند. وقتی حیوانات متوجه حضورشون می‌شدن و فرار می‌کردن اونا هم به سمتشون حرکت می‌کردن. بعضی از حیوانات فرار می‌کردن اما بعضیاشونو با نیزه‌ها و ابزارهایی که ساخته بودن شکار می‌کردن و بعدم از پوست و گوشتشون استفاده می‌کردن. در تمام این مدت انگار دو حالت از من وجود داشت. یکی فرهادی که از بیرون صحنه رو

10:55 تماشا می‌کرد و یکی فرهادی که واقعاً در کنار اون انسان‌ها حضور داشت. ولی اون فرهادی که همراه انسان‌های نخستین بود از فرهاد ناظر خبر نداشت. اون فرهادی که توی صحنه بود کاملاً فراموش کرده بود که از جای دیگه‌ای داره صحنه رو تماشا می‌کنه. کاملاً احساس می‌کردم که خودمم اونجا هستم و از اونا هستم. این صحنه‌ها ادامه پیدا کرد اما خیلی از جزئیاتو فراموش کردم یعنی حتی فاصله زمانی بین اتفاقات رو هم یادم نمیاد چون صحنه‌ها به هم متصل بودن ولی من چند دوره یا واقعه خاص یادم مونده [موسیقی] اینجوری نبود که از یه دوره بپرم به یه دوره دیگه نه همه این صحنه‌ها و دوره‌های زندگی بشریت به صورت پیوسته

11:41 اتفاق میافتادن اما من فقط بعضیاشونو یادم مونده بعد از صحنه انسان‌های نخستین به صحنه جنگ‌های صدر اسلام رسیدم. مشخصاً جنگ احد. درگیری بین سپاه اسلام و نیروهایی که برای جنگ بامانان اومده بودن در جریان بود. دو نفرو دیدم. یکیشون از یاران سپاه اسلام بود. یه مرد خیلی لاغر و قدند که یه لباس کهنه و مندرست داشت. لباسش با لباس‌های امروزی فرق داشت. پارچه‌ش بافت درشتی داشت و شبیه گونی بود. رنگشم تا جایی که یه آدمه شیری بود. یه عرقچین کهنه هم دور سرش بسته بود و فقط یه شمشیر داشت. اون مرد از روی تپه‌ای با شیب ملایم به سمت پایین می‌ومد و به نیروهای

12:28 مقابلش حمله می‌کرد. نیروهای مقابلش ولی لباس‌ها و تجهیزات کامل‌تری داشتن. لباساشون پوشیده‌تر بود و پارچه‌های بهتری داشت. سپر و غلاف شمشیر هم داشتن و بعضیاشون تیرکمونایی که خودشون ساخته بودن هم همراهشون بود اما اون مرد مسلمان فقط یه شمشیر دستش بود حتی غلاف شمشیر هم نداشت و نفر دومی که گفتم دیدم رو دورتر دیدم که داشت به یه سمتی می‌دوید انگار می‌خواست خودشو به کسی برسونه اما من ندیدم به سمت کی می‌رفت و چیزی شبیه تیردان یا وسیله برای نگهداری تیر پشت کمرش آویز زون بود و موقع دویدن تکون می‌خورد. البته مثل وسایل امروزی به بدن نچسبیده بود و مجبور بود با

13:15 دست نگهش داره و بدوئه. از اون صحنه جنگ دیگه چیز بیشتری یادم نمیاد. تا اینکه باز اتفاقات پیوسته بد از یادم رفته تا رسیدم به جنگ جهانی دوم. تو جنگ جهانی دوم لحظه به لحظه صحنه بمباران هیروشیما با بمب اتمی که آمریکا زد رو دیدم. می‌دیدم که مردم تو کوچه و بازار بودن و زندگی روزمرهشونو انجام می‌دادن. همه در حال رفت و آمد بودن و کارهای معمولشونو انجام می‌دادن. هواپیمایی رو هم دیدم که تو آسمون بود و بمب رو حمل می‌کرد و وقتی بمب رها شد همزمان سه صحنه رو می‌دیدم. مردمی که پایین تو خیابون و بازار بودن، هواپیمایی که بمب رو رها کرده بود و خود بمبی که در حال پایین اومدن بود. هر سه

14:03 صحنه رو همزمان می‌دیدم. اینطوری نبود که اول یکی رو ببینم و بعد سراغ صحنه بعدی برم. انگار سه فیلم مختلفو کنار هم گذاشته باشن و همه رو در یه قاب نشون بدن. با این تفاوت که هر سه صحنه رو به صورت کامل و همزمان درک می‌کردم. وقتی بمب به زمین رسید و منفجر شد دیدم که تو یه لحظه همه چی خاکست‌تر شد. البته اون حالت قارچی شکل انفجارو که تو تلویزیون نشون میدن من ندیدم. چیزی که دیدم این بود که تو یه لحظه جمعیت زیادی به خاکستر تبدیل شدن. احساس کردم مردم هیچ دردی رو احساس نکردن و اصلاً متوجه نشدن چه اتفاقی افتاده. حتی کسایی که تو بازار مشغول خرید بودن یا

14:49 کارهای روزمرهشونو انجام می‌دادن اصلاً نفهمیدن چطور مردن. بعد از صحنه بمباران دیگه صحنه‌های بعدی رو یادم نیست. یادم نیست پرده دقیقاً چه زمانی بسته شد اما بسته شدنشو یادمه. وقتی پرده بسته شد دوباره به همون وضعیت قبلی برگشتم. یعنی داخل همون قطار بودم و به سمت آسمون روبهرو حرکت می‌کردیم. هرچقدر به اون آسمون نزدیک‌تر می‌شدیم عظمتش بیشتر میشد و وحشت بیشتری تو وجودم ایجاد می‌کرد. روی اون قطار ۳ نفر مسئول هدایت و بردن ما بودن. یکی اول صف، یکی در انتهای صف و نفر سوم هم قسمت وسط بود که نفر سوم از همه به من نزدیک‌تر بود و شاید سه یا ۴ نفر با من

15:36 فاصله داشت. اون سه نفر جزو آدم‌های داخل صف محسوب نمی‌شدن و وظیفه‌شون این بود که ما رو به سمت مقصد ببرن. ظاهرشون خیلی عجیب بود. هم پیر بودن هم جوان. موها و ریش‌های سفید و بلندی داشتن اما چهره‌هاشون در عین حال خیلی جوان و زیبا و شاداب بود. از یه نظر پیر به نظر می‌رسیدن چون موها و ریش‌هاشون کاملاً سفید بود اما از نظر چهره جوان و بسیار زیبا بودن. لباس‌های یکسره سبزرنگ پوشیده بودن و برخلاف ما نیمه برهنه نبودن و چیزی که بیشتر از همه توجهمو جلب کرد نورانی بودن چهره‌هاشون و موها و ریش‌هاشون بود. انگار داخل هر تاره مو و ریششون نور وجود داشت.

16:22 چیزی که شبیه نور نئون یا نورپردازی از داخل بود. اونا فقط به سمت جلو نگاه می‌کردن و گفتم که مسئولیتشون بردن ما بود. در تمام این مدت من به اون آسمون عظیم روبهرو نگاه می‌کردم. عظمتش به حدی بود که نمی‌تونستم [موسیقی] درکش کنم. رنگش نه سرمه‌ای بود نه آبی نه سیاه. ترکیب عجیبی از رنگ‌هایی بود که نمی‌تونستم با رنگ‌های این دنیا مقایسهش کنم. با خودم گفتمخدایا این دیگه چیه؟ اون نگهبانی که وسط صف بود و به من نزدیک‌تر بود صدای فکر منو شنید و گفتینجا مرز بین این دنیا و عالم بعدیه. ما داریم از این دنیا عبور می‌کنیم و وارد عالم بعدی میشیم. وقتی این حرفو شنیدم وحشتم بیشتر

17:10 شد. با خودم فکر کردم اگه از این مرز عبور کنیم دیگه هیچ راه برگشتی وجود نداره. [موسیقی] برای همین شروع کردم به التماس کردن به خدا. با خودم می‌گفتم شاید هنوز از این مرز عبور نکردیم و بشه کاری کرد. حالم ترکیبی از وحشت و گریه و بغض و فریاد و التماس بود. نمی‌تونم توضیح بدم که هر کدوم از این احساسات چقدر شدید بودن. فقط می‌تونم بگم که همه این احساسات تو وجودم جمع شده بود. شروع کردم به صدا زدن خدا و گفتم یا الهی یا جلالا یا کریما یا رحیما این چهار کلمه رو به زبون آوردم و حتی بعداً یادداشتشون کردم که فراموش نکنم به خدا می‌گفتما خدایا من به خودم بد کردم به

17:55 خودم ظلم کردم به خونوادم ظلم کردم و قدر چیزایی رو که داشتم ندونستم اما تو راضی نباش که من با این همه آلودگی و وحشت و گرفتاری به پیشگاهت بیام تو بزرگواری و گذ زشت کن به بزرگی خودت نگاه کن نه به حقارت من هر بار که یکی از اسم‌های خدا رو به زبون می‌آوردم فکر می‌کردم شاید اتفاقی بیفته و نجات پیدا کنم اما هیچ اتفاقی نمیفتاد و همچنان داشتیم به سمت اون مرز برده می‌شدیم. احساس می‌کردم زمان زیادی باقی نمونده و با اینکه آروم حرکت می‌کردیم ولی خیلی سریع داشتیم به اون مرز نزدیک می‌شدیم و در طول همین حرکت و همزمان با رفتن به سوی مرز من اون صحنه هزاران سال تاریخ رو دیده و تجربه کرده

18:43 بودم اما وقتی دوباره متوجه ادامه حرکت شدم دیدم همون مرد اصفهانی که ۷۲ ساله بود و اول تجربم گفتم هنوز تو همون نقطه قرار داره و منم تو همون موقعیت قبلی هستم. یعنی میشه گفت که اون هزاران سال از نظر احساس زمان اصلاً طول نکشیده بود و من هیچ درک و احساسی از گذر زمان نداشتم. مثلاً اگه شما نیم ساعت منتظر بمونید متوجه گذشته نیم ساعت میشین. اما من کوچک‌ترین احساس یا ادراکی نسبت به زمان نداشتم و کلاً هم نمی‌دونم بقیه هم در حال تجربه کردن چیزهایی بودن یا نه. چون وقتی اون پرده باز شد من مطمئن بودم فقط خودم دارم اون صحنه‌ها رو می‌بینم. شاید برای بقیه

19:29 هم پرده‌ای باز شده بود اما هر کس صحنه‌های مخصوص خودشو می‌دید. صحنه‌هایی که من نمی‌تونستم ببینم. احساس می‌کردم تجربه هر کس با توجه به اعمال خودش تنظیم شده و هر کس چیزایی رو می‌بینه که متناسب با وضعیت خودشه و در همین حال هم شروع کردم به قسم دادن خدا به خونوادم. خونواده‌ای که تا قبل از اون اتفاق اونطوری که باید برام اهمیت نداشتن ولی حالا برام خیلی مهم شده بودن. قبلاً وقتی پول درمی‌آوردم فکر می‌کردم این پول مال خودمه و دارم لطف می‌کنم که خرج خونه رو میدم. اما اونجا متوجه شدم که حتی روزی و درآمد منم به خاطر خونوادم بوده. در واقع این خونواده من بودن که باعث می‌شدن روزی

20:15 به من برسه. نه اینکه من با درآمدم لطفی در حق اونا بکنم. چون اونجا باطن امور هم مشخص میشه نه فقط ظاهرشون و آدما با حقیقت درونی خودشون روبهرو میشن و می‌فهمن واقعاً چه اتفاقی تو زندگیشون افتاده برای همین شروع کردم خدا رو به زن و بچه‌هام قسم دادن به همون خانواده‌ای که بهشون ظلم کرده بودم به خدا می‌گفتم خدایا بچه‌های من هنوز کوچیکن د تا پسر دارم و همسرم هنوز جوونه اگه من اینطوری از دنیا برم تکلیفشون چی میشه از خدا می‌خواستم که بهم فرصت بده تا هم خودمو اصلاح کنم و هم بتونم خودم بچه‌هامو بزرگ کنم و به سرانجام برسونم. در حالی که این حرفا رو با گریه و التماس تو دلم می‌گفتم، اون نگهبانی که به من

21:02 نزدیک‌تر بود برگشت و گفت: و خداوند انسان را آفرید. البته فکر می‌کنم قبل از این جمله حرف دیگه‌ای هم زد اما اون بخش قبلی رو یادم نیست. هرچقدرم بعداً بهش فکر کردم نتونستم جمله قبلی رو به خاطر بیارم. من اعتقاد دارم خدا نسبت به بندگانش غیرت داره و نسبت به تمام مخلوقاتش سرشار از عشق و مهربونی و بخششه و وقتی اسم خدا رو میاری لطفش شامل حالت میشه. غیرت ما انسان‌ها در برابر غیرت خدا چیزی نیست و منم خدا رو به همین ویژگی که قسم دادم. وقتی اون فرشته به من فرصت دوباره داد این جمله رو به من گفت. خدا انسان را آفرید تا پروردگارش رو عبادت کنه، به همنوعانش کمک

21:49 کنه و زمین رو آباد کنه. اما انسان در برابر پروردگار خویش ناسپاسه و ادامه دادین فرصتیه که خدای تو دوباره بهت داده. حالا برو ببینم چیکار می‌کنی. بعد از این حرفا اون نگهبان کف دست راستشو روی کتف سمت چپم گذاشت و منو به سمت بالا پرتاب کرد. البته نه به شکل پرتاب مستقیم بلکه با یه زاویه مورق انگار که در امتداد یه نیم دایره حرکت می‌کردم. سرعت حرکت به شدت زیاد بود. سرعت گلوله یا حتی موشک در برابر سرعتی که من داشتم مثل سرعت لاک پشت بود. واقعاً وحشتناک بود. احساس می‌کردم ممکنه بدنم تو هوا متلاشی بشه یا از شدت سرعت بسوزم. قبل از اینکه از ترس چشمامو

22:36 ببندم برای لحظه‌ای سیاره‌ها یا اجرام آسمانی رو دیدم اما از شدت ترس دیگه نتونستم نگاه کنم و وقتی دوباره چشمامو باز کردم احساس کردم از بالا دارم به سمت پایین میام و این بار سرعتم کم شده بود و در نهایت در حالی که بدنم به حالت سجده درراومده بود به سمت پایین حرکت کردم چون خونه ما جنوبی بود دقیقاً توی پیاده روی خونه و رو به قبله فرود اومدم خودم تصمیم نگرفته بودم سجده کنم. هیچ نیتی برای سجده یا سجده شکر نداشتم. اما بدنم به صورت خودبهخود در حالت سجده قرار گرفت. انگار منو مجبور کرده بودن سجده کنم. احساس می‌کردم شاید این برگشت به دنیا نیازمند سجده در برابر خدا بوده اما

23:24 این انتخاب خودم نبود. وقتی سرمو از سجده بلند کردم دیگه از اون نوارهای سفید دور مچ دست و پام خبری نبود. اون نوارها قبلاً خیلی توی چشم بودن و تمام مدتی که اونجا بودم بهشون توجه داشتم اما وقتی جلوی پیاده روی خونمون فرود اومدم دیگه ندیدمشون شایدم وجود داشتن ولی من نمی‌دیدم اما در هر صورت دیگه نمی‌دیدمشون با خودم گفتم راحت شدم دیگه نه از اون قطار خبری بود نه از نگهبانا و نه از اون ابر عظیم و متراکم با رنگ عجیبش همون چیزی که فکر می‌کردم اگه ازش عبور کنم دیگه راه برگشتی ند ندارم برای اینکه مطمئن بشم واقعاً برگشتم اطرافمو نگاه کردم دیدم خونه خونه خودمونه پنجره همون پنجره

24:12 خودمونه و ما طبقه اول بودیم و زیر پنجره در قسمت جنوبی ساختمون ایستاده بودم ماشین همسایه‌ها هم همونجا پارک بود و همه چی مثل قبل به نظر می‌رسید اینم بگم که من هنوز خارج بدنم بودم و تنها چیزی که تغییر کرده بود مغازه خیاطی کنار آپارتمان ما بود. صاحب اون مغازه یه آقایی بود به اسم احسان حقی مغازه و خونهش کنار هم قرار داشتن و خونهش یه خونه یه طبقه با حیات بود و مغازه خیاطیشم کنار خونهش بود. اما من اون مغازه رو دیگه به شکل مغازه نمی‌دیدم. اونجا شبیه یه عبادتگاه، قصر یا یه معبد خیلی زیبا و نورانی دیده میشد.

24:57 چیزی شبیه معابد هند که توی فیلما نشون میدن با گنبدهای متنوعی که کنار هم قرار گرفتن مثلاً شبیه تاج محل بود رنگ نور اون بنا هم عجیب بود نه سرمه‌ای بود نه آبی تقریباً همون رنگی رو داشت که در انتهای اون عالم و در مرز بین دو دنیا دیده بودم یه مغازه خیاطی حدوداً ۱۵ متری تو اون تجربه به شکل یه قطر بسیار بزرگ و زیبا درراومده بود. اون قطر مساحتش خیلی خیلی بیشتر از ۱۵ متر بود اما تو همون محل خود مغازه قرار داشت و فضای بیشتری رو از همسایه‌ها اشغال نکرده بود. انگار فضای محدودی که تو این دنیا وجود داشت تو بعد دیگه می‌تونست به فضای خیلی وسیع تبدیل

25:43 بشه بدون اینکه جای دیگران رو اشغال کنه و از در ورودی اون قصر یک لوستر خیلی بزرگ آویزون بود انقدر بزرگ که شاید اگر د تا نیسانو روی هم قرار بدید اندازه اون لو دوست نشه نور خیلی زیبایی داشت و رنگشم با رنگ نورهای دیگه اون بنا هماهنگ بود تو اون لحظه دیگه کمکم داشتم احساس آرامش ش می‌کردم و با خودم می‌گفتم خدایا شکرت. بعد صدای اذان به گوشم رسید. تو محل ما در فاصله‌ای نسبتاً کم ۳ تا مسجد وجود داشت و نمی‌دونستم صدای اذان از کدوم مسجد میاد. اما به محض اینکه اولین کلمه یعنی الله اکبر رو شنیدم، دوباره درد شدیدی تو قفسه سینم احساس کردم. درد انقدر شدید بود که

26:30 انگار د تا کامیون پر از بار رو سینم قرار گرفته بود و برگشتم تو بدنم و چشمامو باز کردم و به سختی نفس کشیدم. نفسم به سختی از سینم خارج می‌شد. انگار داشتم هوا رو از سوراخ خیلی باریکی عبور می‌دادم. با ناله نفس می‌کشیدم و متوجه شدم که تو خونم هستم و همونجا جلوی تلویزیونم که به بالشها تکیه داده بودم. اما بدنم درد می‌کرد و خشک شده بود. حتی نمی‌تونستم بلند شم. احساس می‌کردم فضای اتاق برای نفس کشیدن کافی نیست و باید خودمو به پنجره برسونم تا بتونم نفس بکشم. دست و پاهام مثل لولا‌های زنگ‌زده در بود که بعد مدت‌ها بازشون می‌کنی و با تقتق و جیرجیر حرکت می‌کنن. احساس می‌کردم بدنم

27:18 به همین شکل داره دوباره به حرکت درماد. توانایی ایستادن نداشتم. به سختی و چهار دست و پا خودمو به طرف پنجره کشیدم. ارتفاع پنجره ما کوتاهه و به هر زحمتی بود خودمو به پنجره رسوندم و با دستم لبهشو گرفتم و پنجره رو باز کردم. بعد بدنمو به شکلی روی لبه پنجره انداختم که انگار یه لباس رو از طناب آویزون کرده باشن. یعنی از زیر بغل به لبه پنجره آویزون شده بودم و پاهام هنوز داخل اتاق. سرمم از پنجره بیرون افتاده بود و قدرت نداشتم سرمو بالا نگه دارم و در همون حالت به پیاده روی خونه نگاه می‌کردم و سعی می‌کردم بفهمم چی شده. اولش اصلاً چیزی از تجربهم یادم

28:04 نبود. فقط تعجب می‌کردم چرا انقدر بی‌حالم و چرا بدنم انقدر درد می‌کنه و چرا نمی‌تونم درست حرکت کنم. بدنم خشک شده بود و حرکت دادن دست و پا مثل حرکت دادن آهن زنگ زده بود و در همین وضعیت صدای اذانم می‌شنیدم. اذان هنوز تموم نشده بود. فکر می‌کنم صدای مرحوم معزن‌زاده اردبیلی بود چون اذان ایشون طولانی‌تره. اواخر اذان بود. همون د تا الله اکبر و د تا لا اله الاالله آخر. قبل اینکه درست متوجه صدای اذان بشم، داشتم به پایین نگاه می‌کردم و فکر می‌کردم چطور اومدم این بالا. با خودم فکر می‌کردم از راه پله که نیومدم، درم که باز نکردم و از بیرون وارد

28:49 خونه نشدم. پس چطور خودمو رسوندم تو خونه؟ تو همین فکرا بودم که یادم افتاد. با خودم گفتم آهان من مرده بودم. من مرده بودم و این مراحلو طی کرده بودم و به من فرصت دادن و منو دوباره به دنیا برگردوندن و یادم افتاد که چطور از اونجا به سمت بالا پرتاب شدم و بعد با حرکتی شبیه نیم دایره به سمت زمین برگشتم و جلوی خونه فرود اومدم و همونجا بغزم ترکید و شروع کردم به گریه کردن با همون قدرت کمی که تو بدنم باقی مونده بود مدام می‌گفتم یا حسین این اولین این بار بود که شاید در تمام عمرم اینطوری و بدون اختیار اسم امام حسینو به زبون می‌آوردم. مدام می‌گفتم یا

29:37 حسین و گریه می‌کردم. شاید نیم ساعت یا یه ساعت به همون شکل از پنجره آویزون بودم. هوا خنک بود و کمکم کمی توان پیدا کردم. بعد تونستم دیوارو بگیرم و به سختی راه برم. دراز کشیدم اما تا صبح خوابم نبرد و منتظر بودم هوا روشن بشه. صبح که همسرم اومد متوجه شد که اتفاقی افتاده و ازم پرسید چی شده. منم همه ماجرا رو براش تعریف کردم و بهش گفتم می‌خواستم برم سر کار اما اصلاً توانایی انجام کارو ندارم. برای همین رفتیم بیمارستان. اونجا ازم آزمایش خون گرفتن و چند تا برچسب به بدنم چسبوندن و کلی آزمایش کردم و پزشک وضعیت قلبمو بررسی کرد و در نهایت بهم

30:23 گفتبین سکته کردی اما نمی‌خوام بترسونمت. چیز وحشتناکی نیست. خیلیا دچار چنین اتفاقی میشن و حتی بعضیاشونم خودشون متوجه نمیشن. تو از این مرحله عبور کردی اما سکدت شدید بوده و خوشبختانه از خطر گذشتی. من برگشته بودم چون باید بینشمو عوض می‌کردم و نگاهمو به زندگی تغییر می‌دادم. اینطوری نیست که کسی یه فیلم به آدم نشون بده و آدم تحت تأثیر اون فیلم قرار بگیره و تصمیم بگیره یه سری کارها رو جبران کنه. بعضی چیزا به آدم هدیه داده میشن. از جمله همین میل و اشتیاقی که برای تغییر کردن پیدا می‌کنیم. اینکه آدم بخواد عاشقانه تغییر کنه و از صمیم قلب خودشو [موسیقی] اصلاح کنه هدیه‌ای از طرف خداست و منم

31:10 بابت این هدیه از خداوند سپاسگزارم. با وجود همه بدی‌هایی که تو زندگی انجام دادم خدا بهم لطف کرد و هر چیزی رو که از ته دل و با خلوص ازش می‌خواستم به شکلی برام حل می‌کرد که باورم نمیشد. اگه فقط بابت یکی از این اتفاقات تا آخر عمرم خدا رو شکر کنم بازم کمه. من تازه شکرگزاری رو یاد گرفتم. خدا خونواده‌ای به من داده که حالا رابط‌مون کاملاً تغییر کرده. قبلاً اون صمیمیتو نداشتیم اما حالا با هم رفیقیم و در مورد آقای احسان حقیق که مغازهشو به شکل قصر دیده بودم یه مدتی که رفت و آمدهایی به مغازهش داشتم متوجه شدم که آدمایی که اونجا رفت و آمد می‌کنن ظاهر خاصی دارن بعضیاشون لب‌های کبود و چشمای

31:58 افتاده‌ای داشتن و چهرهشون نشون می‌داد که وضعیت جسمی خوبی ندارن از آقای حقی پرسیدم این آدمایی که میان و میرن چرا اینطوری هستن. گفت اینا قبلاً اعتیاط داشتن و ترک کردن. بعد برام توضیح داد که این افراد به شرایط بسیار سختی رسیده بودن و اونو چند نفر از دوستاش تصمیم گرفته بودن بهشون کمک کنن. می‌گفت اگه بدونیم کسی به این مرحله رسیده و خودشم تمایل به ترک داره میریم کمکش می‌کنیم. من و چند تا از رفیقام کمک می‌کنیم، پول می‌ذاریم و این افرادو برای ترک اعتیاط بستری می‌کنیم. پس اون داشت به نجات آدم‌هایی کمک می‌کرد که در شرایط خیلی سختی قرار گرفته بودن. بعد از مدتی که باهاش دوست شدم بهش گفتم آقا احسان

32:44 یادته چند سال پیش بهت گفتم من مردم؟ اون موقع بهت نگفته بودم اما تو تجربهم مغازه شما رو به شکل یه قصر خیلی زیبا و نورانی شبیه یه عبادتگاه دیدم. حالا که مدتی باهات آشنا شدم و کارهایی رو که برای کمک به این افراد انجام میدید می‌بینم، فکر می‌کنم دلیلشو فهمیدم. آدمای زیادی تو زندگی اشتباه می‌کنن اما کسی که برمی‌گرده و سعی می‌کنه اشتباهاتشو جبران کنه آدم شجاعیه. کسی که می‌تونه بگه من اشتباه کردم و دیگه نمی‌خوام اون اشتباهو تکرار کنم شجاعت زیادی داره. آقای حقی هم از این حرفا متأثر شد و گفتخداوند حضور داره و هر چقدر بیشتر به یاد خدا باشی حضورش تو زندگیت پررنگ‌تر میشه تا جایی که خودت

33:32 تبدیل به نور میشی و می‌تونی چراغ راه دیگران باشی و هرچقدر نور روشن‌تر باشه فضای بیشتری رو روشن می‌کنه و از اون زمان منم تصمیم گرفتم بیشتر به زندگی خودم فکر کنم و اشتباهاتمو سریع‌تر برطرف کنم حتی درباره بیماری‌هایی که خودم به خاطر رعایت نکردن و تسلط نداشتن به نفسم برای خودم ایجاد کرده بودم بیشتر فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که باید بتونم بر نفسم مسلط بشم و به خودم بگم که این کار بده، دروغ گفتن بده، غذا خوردن بی‌رویه و به این شکل درست نیست. وقتی آدم از نفسانیات فاصله می‌گیره به روحانیت نزدیک‌تر میشه. حتی تازه فهمیدم که غذا خوردن هم چقدر

34:18 می‌تونه روی حال درونی آدم تأثیر بذاره. وقتی ماه رمضون روزه می‌گیرم و غذای ساده می‌خورم، احساس می‌کنم حال دلم خیلی خوبه. اما وقتی ماه رمضون تموم میشه و دوباره به خوردن غذاهای چرب و روغنی برمی‌گردم، با اینکه ظاهراً گناهی انجام نمیدم، احساس می‌کنم حال دلم ضعیف‌تر میشه و انگار انرژی درونیمو از دست میدم. اونجا متوجه شدم که هر چیزی در این عالم اثری داره و هر چیزی نشونه‌ای داره و اگه بتونیم این نشونه‌ها رو دنبال کنیم و از کنار اون‌ها به سادگی نگذریم می‌تونیم به همون مسیر نورانی برسیم. مسیری که هرچقدر جلوتر میریم روشن‌تر و گسترده‌تر میشه. امیدوارم نور و روشنایی و مهربونی خدا در

35:06 وجود همه ما بیشتر بشه و بتونیم اون عظمت، مهربونی و شادابی رو توی زندگی‌هامون جذب کنیم. روایت این تجربه از تاریکی و وحشت شروع شد و به اذان صبح رسید. از تاریکی به روشنایی و از وحشت به نور خدا. صبح هنگامه‌ایه که خدا به نفس کشیدن اون قسم می‌خوره و زها. قسم به روشنایی روز و قسم به شب هنگامی که آرام می‌گیرد که پروردگارت تو را رها نکرده و بر تو خشم نگرفته است و یقیناً آخرت برای تو بهتر از دنیاست و به زودی پروردگارت انقدر به تو عطا خواهد کرد که خوشنود شوی آیا تو را یتیم نیافت و پناهت نداد و تو را سرگشته

35:53 یافت و هدایت کرد و تو را نیازمند یافت و بی‌نیازت ساخت پس با یتیم با خشونت رفتار نکن و کسی را که درخواسته کمک می‌کند از خود مران و نعمت پروردگارت را بازگو کن.

Share

More video summaries